بدون مقدمه باید بگویم برایت که بیش از پیش دلم برای صدایت تنگ شده و برای شنیدن صدای خنده هایت پر می کشم . در حین درس خواندنم دائما به تو فکر میکنم و گاها با حضور مهربانت در خیالات ن چندان طولانی ام لبخند میزنم و در پشت پرده ی افکارم رویاهایم را در کنار تو میبینم و دوست دارم به مرحله اجرا در بیاورم. کاش کنارت بودم و دست در دستانت میگذاشتم کمی از شهر و شهر نشینی دور میشدیم و دمی بی دغدغه از هیاهوی !! زندگی در دامان طبیعت ارام میگرفتیم . کمی میخندانمت و برای لبخند مهربانت میمردم . کمی در کنار هم حرف میزدیم و برای هم با رویاهایی که از اینده داشته ایم قالیچه ای میبافتیم و آن را در خانه ی امیدمان پهن میکردیم . .
دوری و فراق دردش جان کاه است و میدانم هر دویمان کمی کم طاقت شده ایم و روزها با خیال هم از خواب بلند میشویم و با خیال هم چشمان مان را میبندیم .. هیچ گاه لحظه ای فکر نمیکردم که اینگونه درد فراق در وجودم ریشه بدواند و اعماق قلبم را در بر بگیرد و قلبم را بفشارد .. همیشه با خواندن عاشقانه هایی که دوستش داشتم به خیال خود میپنداشتم که نویسنده بیش از حد اغراق نموده و شورش را دراورده و اینگونه که میگویند نیست و قس الهذا .. اما یادم هست در پایان یکی از کتاب ها که حتی اسمش را هم در این تشویش افکار فراموش کرده ام نوشته بود : درد عشق و فراق را باید چشید تا عمق رنج نویسنده را دریابی و نویسنده
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: مهران محمودی
تاريخ: سه
شنبه
12 دی
1396 ساعت: 19:34